تبليغاتX
ღ دريــــــــــای آرام جزیــــــــره ღ

ღ دريــــــــــای آرام جزیــــــــره ღ

ღ ღ حالا که آمده ای چــترت را بردار ، اینـــجا بــجز مــهربــانی چیزی نــمی باردღღ

سلام خدمت همه ی اونایی که قدم رنجه فرموندن و به جزیره ی من

تشرف آوردن .

سلامی مخصوص خدمت  دوستان  خوب و مهربونم  که در بود و نبود من

وبلاگ رو با قدوم  زیبایشان گلباران کردن .

دوستان خوب و مهربونم میخواستم  از همین جا از همه ی شما عزیزان

به خاطر  دیر جواب دادنم عذرخواهی کنم .

چند وقت اولی که جواب ندادم  نبودم

بعد از برگشتنم   هر وبلاگی میرم نمیشه  کامنت بذارم

دوستان به بزرگواری خودشون منو ببخشن

امیر ( بچه اصفهونی که یه روزی  همه رو شام دعوت میکنه خونه اش )

محمد خنجری ( اولین دوست وبلاگی خوب و همیشه همراه )

پریای آواز پری هااااا ( سنگ صبور  دریا )

محمد  ( داداش واقعا خوب و دوست داشتی )

فرزانه ( کسی که ندیده  دوسش دارم )

رضا ( عاشق ولایت  )  فکر کردی نشناختمت  

داداش عادل  ( بی خبر رفت  ولی خوش اومد دوباره )

سوسن سفید ( یک دوست  خیلی مهربون )

بهنام ( دوستی که بعد از برگشتنش  اسمم رو یادش رفته )

عسل ( کسی که همیشه منتظر حضورشم  )

صابر   ( دوستی که خیلی وقته خبری ندارم ازش) 

مجید ( ببخشید برا آپت  نبودم )

میثم ( از شعرای خیلی خوبش خوشم میاد )

سحر ( کجایی تو  دختر خوب )

مانی ( احترام خاصی بهشون  قایلم  )

ریحانه ( خیلی وقته  پیداش نیست )

یاسر ( نصیحت گر من )

ملیسا ( وقت کردی بازم بیا جزیره )

محمد ( دوست خدا )

هادی ( یه دوست  خوب  )

سعید بیکار (  چشم به راه حضور گرمشم  همیشه )

یاسی ( قبلا  بیشتر  یادم میکرد )

استاد انصاری ( غزلهای  زیبایی  می سرایند )

جـزیــــره ( یه  دوست  مهربون )

مهسا ( هیچ خبری ازش ندارم )

ستاریکا ( دوست جدید و خوبم  )

بهار خاطره ( یه عاشق مهربون )

محمد رضا (   داداش خوب و با مرام )

زمونه ( کسی که همیشه  منتظرم برگرده )

 

دوستان خوبم اگه اسمی از قلم افتاده

به بزرگواری وجود خودشون ببخشن ......

نمیدونم دوباره کی آپ کنم  برا چند ماه نیستم

اگه عمری بود و خدا خواست شاید روزی دوباره  اومدم .

 جـــزیــــره ی تنهای من

تو را میسپارم به همان خدایی که وجودم را به او سپردم...

هم او که میدانم تنهایت نمیگذارد حتی اگر "من" یا کسی

 دیگری بخواهیم تنهایت بگذاریم.تو را میسپارم به خاطرات شیرین

تا دیگر هیچ گاه طعم تلخ جدایی را احساس نکنی...

تو را میسپارم به آرزوهای قشنگ تا زندگیت پر شود از احساسی

 نیلوفرانه...تو را میسپارم به قلب دیگری که امیدوارم

همواره برایت عاشقانه بتپد و بداند تو شایسته ی احساسی پاک

 هستی...تو را میسپارم به روزهای رفته تا روزهای نیامده

را بی من سر کنی و من نیز تا هر دو بدانیم فعل رفتن

ناخواسته صرف میشود...تو را میسپارم به خودت تا بدانی

وجودت لایق با ارزش ترین هاست مواظب خودت باش...

مواظب چشمانت که نمیخواهم بارانی باشد...

مواظب قلبت که نمیخواهم بشکند...مواظب احساست

 که نمیخواهم پایمال شود...میدانم و میدانی که احساسمان چیست...

اما دیگر برای هم بودن معنایی ندارد...تو را میسپارم به دل تنگی های

 ناگهانی که اگر دلت تنگ شد بدانی تو را به او سپردم تا

گاهی از جانب من یادت کند...تو را میسپارم به تمام اشکها و لبخندها

تا اگر اشکی از گونه ات چکید جز برای شادی و خوشحالی نباشد...

تو را میسپارم به آفتاب تا روزهایت را به نام عشق روشن کند...

میسپارمت به دامان مهتاب تا بدانی"ماه بالای سر تنهاییست"

تو را میسپارم به قلبم که بعد از تو  کسی را یاد نکرد...

میسپارمت به دست فرداهای روشن تا  در زندگیت جز خوبی و زیبایی

 نبینی...تو را میسپارم به عشق تا هیچ گاه قلب پاکت را تنها نگذارد!

دوستت دارم...

+نوشته شده در دوشنبه 2 خرداد1390ساعت10:45 بعد از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |

من آشنایی ام که غـریبه من را نمیشناسد!
من غـریبه ام که آشنا من را نمیشناسد!

من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ !
من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛
من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بدانـد!
مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــد لاجـرم بر دل نشیند؟!

من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم !

شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننــده نیستم اما میخوانم،

 مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم!

من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجــر زد!
من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد!
من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ !
من آنم که به سادگی فرامـــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن،

 آنچنان که فراموشم کردند!

دنیای من با این همه گفتار سپیـدتـر از بـرفــــ استـــ چون

 اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من!

من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــد!
من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد!

باز میخواهی بدانی کی هستم !؟
به راسـتی من کی هستم !؟

+نوشته شده در پنجشنبه 12 اسفند1389ساعت1:0 قبل از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |

در هجرانت چشمهایم باران عشق میبارند
 
می بارند و می بارند
 
تا این سوی نا چیزی هم که مانده است را هم از دست بدهند

 

و در سیاهی دنیای خود جز نقش روی ماه و در عالم خیال تصور نکنند
 
تو کجایی که دور از تو دل شکسته ام حتی طاقت آهی را ندارم
 
و من که در غم عشقت میسوزم از حریم حرم پاک
 
این دل که آشیانه عشق توست
 
پاسبانی میکنم تا در آن جز اندیشه عشق پاکت هیچ جای نگیرد

 

سینه تنگم مالا مال اندوهی تلخ است

 

در میان سینه ام سوزشی احساس می کنم

 

گویی این دل است که از سوختنش عطر عشق به مشامم می رسد
 
وتنم را از عشق می سوزاند
 
سرا پا همچون دیوانه ای گم کرده راه به دنبال درهای عشق میگردم
 
تو میدانی این درهای فنا شدن کجاست ؟....
 
می خواهم در راه عشقت فنا شوم و نابود گردم ....
 
دل من خدای مهربانی های توست

 
ای تک ستاره قلبم دلم تنگه برات
 
کاش باز هم بتوانم تو را ببینم 
 
کاش باز هم بتوانم تو را ببینم...

+نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت0:51 قبل از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |

گفتی از دلتنگی هایم دیگر سخنی نگویم

 

من امشب دلتنگی هایم را به دست باد سپردم

 

تا این باد با دلتنگی هایم چه کند

 

آیا دلتنگی های مرا به دریا خواهد برد؟

 

و فریادش را با فریاد موج های بیتاب یکی خواهد کرد؟

 

یا  در این شب بارانی ...

 

بر سنگفرش کوچه ی خلوت جاریش می کند

 

یا شاید در شبی مهتاب

 

آن را به نگاه یک غریبه که به ماه خیره شده بسپارد!

 

یا شاید در پگاهی سرد

 

در گوش دو پیکر خسته در خواب زمزمه اش کند!

 

آیا کسی دلتنگی های مرا خواهد شنید؟

 

دلتنگی هایم را به باد سپرده ام...

 

شاید این باد دلتنگی مرا

 

در گوش تو ای ناب تر از غزل هایم زمرمه کند!

 

 بگذار برایت بگویم

  

که امشب سخت دلتنگت هستم...............!

+نوشته شده در سه شنبه 3 اسفند1389ساعت0:30 قبل از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید


 و چه بی ذوق جهانی که مرا با تو ندید

 
رشته ای جنس همان رشته که بر گردن توست


چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید


به کف و ماسه که نایابترین مرجان ها


 تپش تبزده نبض مــرا می فهمیـــد


آسمان روشنی اش را همه بر چشم تو داد


مثل خورشید که خود را به دل من بخشید


 ما بــه اندازه هم سهم ز دریـــا بردیم


هیچکس مثل من و تو به تفاهم نرسید


خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد


مــاه طعــم غزلــم را ز نگاه تـــو چشید


من که حتی پی پژواک خودم می گردم


آخریــن زمزمه ام را همــه شهر شنید

+نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت2:10 بعد از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |

هستی ام يه قلب پاکه که برات هديه ميارم

واسه ما فرقی نداره که چقدر فاصله داريم

هر جای دنيا که باشيم واسه هم پر در مياريم



ميدونم با گوش جونت ميشنوی ترانه هامو

ميون اين همه فرياد ميشناسی رنگ صدامو

دل من قد يه دريا اما واسه تو يه برکه

تو برام آب حياتی بی تو بودن مثل مرگه

توی آسمون رويام تو پری شهر نوری

تو عزيزترين ستاره از يه کهکشون دوری

تو برام رنگ خيالی توی بيرحمی دنيا

مثل آسمون رويا آبی قشنگ دريا...

+نوشته شده در دوشنبه 25 بهمن1389ساعت12:16 بعد از ظهرتوسط ღتنهاترین غریبـه ღ | |